درسالهاي 1250 ه ق به بعد كه اوج جنگ بين دوركي ها وبهداروند ها بود نامدار خان منجزي اقتدار وشجاعت و محبوبيت خاص در بين بختياري از خود بروز داد . نامدار فرزند شيخ علي اكبر منجزي از تيره ملا مدي ومادرش از طايفه چهالنگ بود. آثار شجاعت و جوانمردي از همان دوران نو جواني در وي آشكار بود . در همان ايام هم به تمام فنون، اسب سواري وتيراندازي و.... كاملا مسلط بود . روحيه بزرگ وروش ومنش بزرگانه اش موجب شد كه جعفر قلي خان بهداروند شيفته او شود واو را به اردوي خود فرا خواند تا در جنگ با رقيبان بازوي راست خود قرار دهد . نامدار به علت شجاعت ومحبوبيتي كه در ايل داشت به نامدار خان معروف گرديد ، شجاعت ومحبوبيت او روز به روز افزونتر مي شد تا جايي كه اكثر سواران و قشون جعفر قلي خان از وي دستور مي گر فتند كه اين امر موجب شد كه جعفر قلي خان به وي رشك وحسد ورزد ، ترديد وحسد جعفر قلي خان از يك طرف و تحريكات و نفاق رقيبان ( اللخصو ص طايفه راكي برجویی دايي هاي جعفر قلي خان ) از طرف ديگر موجب شد كه دوستي جعفر قلي خان ونامدار خان به دشمني تبديل شد . نامدار خان ناگزير وعده اي از يارانش از جعفر قلي خان جداشدند ودر منطقه اي از انديكا بنام سرآستان ( سر آستون پير محمود ) مستقر شدند .
بلاخره بعد از مدتي با وساطت بزرگان بختياري طرح صلح وسازش و بر گشت نامدار خان به طايفه اش فراهم گرديد . نامدار به افراد وساطت كننده گفت هرچه باشد جعفر قلي خان خان بزرگ است بفرمايد ما خدمتش هستيم . خلاصه بزرگان بختياري رفتند نامدار خان در فكر و آماد سازي جايگاه مهمانها بود . اما هالوزال كه پير كارديده بود به نامدار خان گفت كه اين مهماني براي ما خيلي خطرناك است كر اسد آ دم كينه توزي است من اورا مي شناسم، اسبهايتان را زين كنيد خودتان هم قطارهايتان را ببنديد ومسلح باشيد اما نامدار خان از روي شجاعت قبول نكرد وگفت مگر مي شود آدم مسلح به استقبال مهمانش برود. هالوزال كه انگار آينده كاررا از دل آنها راخوانده بود لحظه اي سكوت اختيار كرد دوباره به نامدار خان رو كرد وگفت پس اسلحه هايتان را در زير لباستان پنهان كنيد
نامدار تبسمي زد وگفت كه اسلحه ها بايد در چادري جداگانه ودور از لامردان باشند ويك نفر نگهبان اسلحه ها گذاشته شود واين كار را هم كرد .ها لوزال هم از آنها جدا شد بر تپه اي مشرف بر مال نشست ومرتب نظاره مي كرد .
حالابشنو كه رقيبان تفرقه انداز چه ترفندي بكار برده اند آنها كه در پي تفرقه بين دو شير بودن (نامدار خان و جعفر قلي خان ) سريعا محل را ديدن و پيش جعفر قلي خان آمدن و گفتن كه اگر چادري جدااز مال وچادر لامردان بود حتما براي ما كمين زد ه اند وقصد كشتن شما را دارند . وقتي در گردنه كوه چال بلوطك رسيدن ديدن كه چادري جداگانه ازمال ولامردان است جعفر قلي خان با خود گفت كه بله راست مي گويند براي او كمين زده اند و در همان جا تصميم به كشتن نامدار خان ودار ودسته اش گرفت . نامدار خان و يارانش هم كه جز نيت خير چيزي در فكر شان نبود در انتظار حضور مهمانان بودند كه از دور آنهارا مشاهده كرد گفت لامردان را فرش كنيد جعفر قلي خان واردويش دارن مي آيند . جعفر قلي و اردويش به چادر لامردان ملحق گرديدند همه جلو يشان بلند شدن هريك جلوي اسب يكي را گرفت نامدار خان هم به رسم احترام وبزرگي جلوي اسب جعفر قلي خان را گرفت وتاكه خواست خوش آمدي بگويد طبق برنامه اي كه قبلا چيده شده بود جعفر قلي خان با يك اشاره دستور شليك راداد وبا يك حمله برق آسا نامدار خان ويارنش را نقش بر زمين كردن نامدار خان در لحظات آخر كه در حال جان دادن بود گفت حالا كه خودم را كشتي عاليورها مهمان هستند آنها را نكشيد ولي رحم به مهمانها هم نكردند (هفت نفر از طايفه عاليور بابادي مهمان نامدار خان بودند ) محمد حسين خان فرزند محمود خان جواني خوش اندام وخوشتيپ وآراسته با لباس هاي دامادي چون تازه عروسي كرده بود وموهايش مايل به قرمز رنگ بود تير به جاي حساس او نخورده بود. بطرف چادر اسلحه ها دوديد كه او را گرفتند و سرش با شمشير بريدند ( گويند محمدحسين كه معروف به محمسين گلاله سهر بود در شكم مادرش بود كه پدرش را كشتن اصلا پدر به چشم نديد و براي همه هم قابل احترام بود ) ومي خواستند كه مال واموال آنها را هم غارت كنند . علي صالح راكي در حالي كه سوار بر ماديان كميت زردي بود همچنان به مال نامدار خان حمله ور مي شد . بي بي ماپسند كه از شير زنان نادره روزگار بختياري بود ناله كنان بسمت جعفر قلي خان آمد و گفت خاك بر سرت برادران خودت را كشتي و پشت خودت را خالي كردي مي خواهي مال وزن وبچه آنها را هم به دشمنان بدهي فكر كردي كه اينها كه با تو هستن همه دوستان تو هستند اينها دشمنان تو هستن بعد از اين هم خودت را مي بيني. حعفر قلي خان در حالي كه به اشتباه خود پي برده بود وعرق شرم بر پيشانيش جاري شده بود دستور خاتمه جنگ راداد به اجساد نگاهي كرد نشست وگريه كرد ولي اي داد بي داد گريه كردن سودي نداشت ( ناگفته نماند كه نامدار خان به انتقام خون برادر جعفرقلي سهراب خان چالنگ را از پاي در آورد) افرادي كه در اين ميان كشته شدن همه از گروه نامدارخان بودن عبارتند: خود نامدار خان ، محمد حسين خان ، آعيدي ، آعبدال ، آكوچك وهفت تن از طايفه عاليور بابادي كه از دوستان نامدار خان بودن كه در آن روز مهمان نامدار خان بودند اين واقع بنا به گفته بزرگان حدود سال1260 قمري اتفاق افتاده كه در تاريخ آن مطمئن نيستم ابياتي در وصف اين افراد سروده اند كه هنوز ورد زبان ايل بختياري مي باشند
هالو زال خوايگوه بس بگرين گوش اسبوتون زين كنين ختو يراق پوش
هالو زال خو ايگوه مگوين و مخندين
اسبو تون زين كنين يراق بوندين
سواري زدير ايا اورديس به دينس
لامردون فرش كنين سي بنشينس
سواري زدير ايا اورديس به ديندا
لامردون فرش كنين بگوين بفرما
يه دستم به جلوت خان خوش اويدي
كي ديدي وا دست نيا نمدار عيدي
يه دستم به جلوت سلام به زونم
خان قلي كر اسد نداد امونم
ويدي به مهموني راست كن بهونه
خوم كشتي نكشي عاليورونه
محمسي گلاله سهر بو و نديده
ديدومس به پشت پير سرس بريده
سر استو وزير استو چل چل برد برد
داد زدست علي صالح مون كميت زرد
ماپسند مينا كند در داد به گرده
محمسينه مكشين زينس به پرده
.........................................................
جنگهای داخلی بین بختیاری
قتل عام علادين وندها :
درادامه جنگها و زمانی که نامدارخان منجزی درجنگ نه هزار طرف دورکی ها ر اگرفت بعد ازآن جنگ با افراد و برادرانش درآن طایفه مانداند ،آنها اسبی داشتند که بی نظیر بود حاکم خوزستان از وصف آن اسب شنیده بود و به کلبعلی خان دورکی سفارش کرده بود که آن اسب رابرای من بیاورید،کلبعلی خان دورکی برسردوراهی ماند که چه کاربکند . اگرازفرمان حاکم خوزستان سرپیچی کند برایش بد می شود واگر اسب را به او بدهد نامدارخان وافرادش که به او پناهنده شده بودند،دلخور میشوند .بنابراین ناچار شد اسب را برای حاکم بفرستد وهرچه نامدارخان وافرادش ممانعت می کردند کاری از پیش نبردند واز این حرکت کلبعلی خان دورکی ناراحت شدند وبه طایفه خودشان (بهداروند) بازگشتند.
ازآن طرف جعفرقلی خان بهداروند و ۹ پسر طهماس خان راکی برجویی (۹ برادر آنادعلی راکی برجویی ) که از حرکت نامدارخان که درجنگ ۹۰۰۰ طرف دورکی ها را گرفته بود وبه تحریک او آنادعلی راکی برجویی کشته شده بود منتظر موقعیت بودند که از او انتقام بگیرند و وقتی که نامداران خان منجزی به میان طایفه خودش بازگشت ، ۹ برادر آنادعلی به پسر خواهر خودشان(جعفرقلی خان بهداروند) گفتند که جعفرقلی تو بابودن نامدارخون نمیتوانی خانی بکنی (حکومت کنی) نامدارخون رک زیر ته ته (چوب دوشاخ زیرچشمت است)مانع برسر راه تواست حالا تو نامدارخان با برادرانش دعوت کن به مهمانی ما آنها را می کشیم آن موقع تو میشوی خان کل بختیاری . جعفرقلی خان قبول کرد ویک روزی به قصد مهمانی نامداران خان با برادرانش (آ عیدی،محمد حسین و.....) بدون اسلحه به راه افتادند که به پیشواز خان بهداروند بروند دربین را هالو زال آنها را می بیند و می گوید نامدارخون کجا می خواهی بروی؟ او گفت جعفرقلی خان دعوت ماست به پیشوازاو میرویم . هالو زال گفت مگه بدبختی شما رو گرفته اوجعفرقلی خان پسراسدخان وخورزای (پسرخواهر) راکی ها می باشد اگه رفتید نتارتان را در می آورند یا نروید یا اگه میخواهید بروید اسلحه باخودتان ببرید،آنها خندیدند وگفتند پیرمرد چه می گوید ما میخواهیم به پیشواز خان برویم اسلحه با خودمان ببریم؟ به نصیحت های هالو زال گوش نکرده وبه راه افتادند . هالوزال نیز سوار براسب باد خودش شد وبرروی تپه ای رفت وبا دوربین نظاره گربود که ببیند چه میشود.
البته ناگفته نماند که نامدارخان محض احتیاط یک کارد قیچ قیچی برسرکمر گذاشت .به محض رسیدن به چادر، داخل سلام جعفرقلی خان دستش به سبیل هایش رفت ،هماهنگ کرد با دایی هایش (۹ پسر طهماس خان راکی برجویی ) که گفت وقتی دستم به سبیلهایم رفت شما آنهارا بکشید واین شد که وقتی نامداراخان گفت سلام جعفرقلی دستش به سبیلهایش رفت وگفت آنها رابکشید که ناگهان نامدارخان دستش به کارقیچ قیچی رفت وآن را بسوی جعفرقلی پرتاب کرد که نوکر او دستش را به جلو می آورد وبه کف دست او اصابت کرد و ۹ برادر آنادعلی حمله کردند وتمامی آنها را کشتند وزمانی که نامدار خان می خواست جان بدهد به جعفرقلی خان گفت :جعفرقلی حالا که این کار را کردی نگذاری ایل راکی دستبرد به ایل بهداروند بکند. جعفرقلی ازاین حرف نامدارخون غمگین شد وسر اورا دربغل گرفت وشروع کرد به گریه کردن ودید که راکی ها برجویی شلوغش کردند وهمه راکشتند نهیب داد که دیگه حمله نکنید،۹برادر آنادعلی راکی نهیب دادند که اگه سروصدا کردی خودت رانیز میکشیم و این شد که ۹ برادر آنادعلی تقاص برادر خودشان را گرفتند .