- نه گله.نه برزگرنه مال دیاره.نه سوار.نه کدخدا. نه خان دیاره.نه تشی نه چاله ای نه لاش به داره.نه جایی بینم که لامردون به کاره. سربنم سردلت وا آه وزاری . بریزم هرس زتیام سی بختیاری.
.....................
ز دست زمانه بباید گریست زبرنوبدستان دگرهیچ نیست
دریغا کجایند شیران نر تفنگهای برنو اسب کهر
کجایند زنهای مینا به سر نشینند و زایند شیران نر
مرا دودمانم ز یک گوهر است نژادم زخورشید افزونتر است
گر ایران زمین بختیاری نداشت گمانم که از بخت یاری نداشت .
...................
ز یاد من نمیرود، بخت بیا به یاریم
کجاست آن نجابت وشکوه بختیاری ام
سوارتک سوار من ، تفنگ بی درنگ من
بیا بتاز وناله کن، زنای بختیاری ام
بخت من ویار کجا،خانی وسردار کجا
چرا صدا نمیکنی برنو بختیاری ام
سیاه چادر تو کو؟بخت سیاه ازچه رو
روی سپید مانده ام ، از آنکه بختیاری ام
من زسوار زاگرسم به گرد من نمیرسد هیچ سوار کهنه ای
توسن شعر زین کنم بخت بیا به یاریم
باک ندارم از فلک ، چرا که بختیاری ام .....
........................
ای دریغا ، همتباران "ایل" کو؟ رفت وآمدها با فامیل کو؟
کوشجاعت ،کو به هم پیوستگی ؟کونشانی زان همه همبستگی؟
تا که می افتم به یاد "ایل" و "مال " میزند بر راه عقلم این سئوال؟
مردمان "ایلیاتی " مرده اند؟ یا که "ایلم" را ازاینجا برده اند؟......
..........................
اخوم سیتون بگوم درد و دلامه بگوم درد خوم وخوت وباوامه
ز او روزی که شرکه رهده ور شهر همه گویل ز مالمون رهدن در
سه تاسون رهدن فارسون شهر کورون علی ناز و علیداد و علیخون
سه تاسون شهرکرد ته امیرآباد علیخان و علیجان و علیداد
سه تاسون رهدن سده غلامخواست کیامرث وعلی محمد و کیماس
فروهدن ملک ومیراث گله میشون ول آبیدن دراز شهر لنجون
چتو غیرت نکشتسون زنده مندن همو روزی که چوقا و دبیتاسون کندن
خوراکسون بید کباب کوگ و پازن حالا هر شو به فکر او پیازن
اول داشتن سبیل و زلف منه سر حالا ریتن مثال مرغ بی پر
اول داشتن تفنگ و گرز ارزن حالا دستا پتی هیچی نی ارزن
اول سرگرمیسون بید مل وگوشتی ایرن چو بازی وایک مال پشتی
حالا پاک گیج و ونگ ومست و منگن همه سیخها بدست مندیر سنگن
خدایا کیه رهدن خان وخوانین بوینن ایی همه اعمال ننگین
کیه په آرضی شیر بابادی دیه نهد مرد شیون مرد شادی
کیه نه آقلی شیر دلاور کنی خانون گله نن ور تک سر
حالا زنگل دیه مینا ندارن همه زرد ومریضن نا ندارن
دیه زنگل آهی گل ندونن من قند اشکنون ترکی اخونن
حالا زنگل ایرن برگان ایتاشن من ریسون گچ و آهک ایپاشن
همه شلوار لی و مانتوها تنگ کنن بالا تیانه رنگ و وارنگ
حالا زنگل ارن دکتر کنن خال به جا مینا من سر ایونن شال
کینه پی بی عظیمه تا بوینه تف و لعنت کنه زنگل ایله
بگوم ز درگلاتون تا گریوین الهی درگل شهر نوینین
اول درگل من مال سر به زیر بین ایگوی جاهل نبین ، ایگوی که پیر بین
به کول درگل مال مشک او بی بدین گله و فکر درو بین
شو جشن عروسی ایگریوست ایزی زار سی دل داس تا اتاست
حال درگل دیه حیا ندارن من غرتیگری همتا ندارن
حالا جا مشک به کول سون ساز وگیتار بو و دا و گوونه ایکنن خوار
دیه نیرن به دین گله میشی خرن گربه انن اسمس پیشی
ایگون مریضم اما تو ندارن پیامک ایزنن شو خو ندارن
شو جشن عروسیس خوس ایبازه بو بی غیرتس هم بس اینازه
ز کرگل ار بگوم خوت ایزنی دار همه تن پرور و سیلاخ بی عار
اول کرگل همه خانزاده بیدن مثال چشمه دیمه ساده بیدن
اول کرگل به مال پی غیرتی بین صفت داشتن ایر دست پتی بین
اول کرگل سر کد شال بستن قطار و برنو دوال بستن
اول کرگل سوار نوزین مست گرهدن گرز و تفنگان من دست
حال کرگل شهر ایبره باد همه پفکی و تریاکی و معتاد
حال کرگل دیه غیرت ندارن روزا تا شو ولن هنو خمارن
حالا کرگل سبیلانه تراشن مثل درگل منه ری گرد ایپاشن
کنه شلوار تنگ تا دنگ دراره چو نو تنگه همه جاسون دیاره
خلاصه گویلی که رهدن از مال همسون یا سفورن یا که تشمال
خدایا بختیاری خوار وابید بمیره هر کی باعث ای کار وابید .
شعر: بهداروند از بیرگان
........................................
هرگز نخواب كوروش
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد بابا ستاره اي در، هفت آسمان ندارد
كارون ز چشمه خشكيد، البرز لب فرو بست حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
ديو سياه دربند، آسان رهيد و بگريخت رستم در اين هياهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشيد، زاينده رود خشكيد زيرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دريا، نامي دگر نهادند گويي كه آرش ما، تير و كمان ندارد
درياي مازني ها، بر كام ديگران شد نادر ز خاك برخيز، ميهن جوان ندارد
دارا ! كجاي كاري، دزدان سرزمينت بر بيستون نويسند، دارا جهان ندارد
آييم به دادخواهي، فريادمان بلند است اما چه سود، اينجا نوشيروان ندارد
سرخ و سپيد و سبز است اين بيرق كياني اما صد آه و افسوس، شير ژيان ندارد
كوآن حكيم توسي، شهنامه اي سرايد شايد كه شاعر ما، ديگر بيان ندارد
هرگز نخواب كوروش، اي مهرآريايي بي نام تو وطن نيز، نام و نشان ندارد
بانو سيمين بهبهاني
........................
"شعرایل"
ای دریغا همتباران ایل کو؟ رفت وآمدها با فامیل کو؟کو شجاعت کو به هم پیوستگی؟کونشانی زان همه
همبستگی؟ تا که می افتم به یاد "ایل" و "مال" میزند بر راه عقلم این سئوال؟ مردمان "ایلیاتی " مرده اند؟ یا که "ایلم"راازاینجا برده اند؟..........
.............................
شیرون ظفر
زمردون و سواران دی خور نید دیه گرد و غباری ز کهر نید
بغیر برد شیر سینه مزارا نشونی دی ز شیرون ظفر نید
همه رهدن پیایل وا تفنگا ز بنگ برنو و گویل اثر نید
تیامون پر ز حرس ودل پر خینه که لامردون پتی و شیر نر نید.
..........................................
مردان خوب ایل
یکی پرسید اسبهای خوب بختیاری کجا رفتند؟
گفت: مردان خوب ایل بر آنان سوار شدند ورفتند.
شیر سالارم برفت و شیون و زاری نشست
درد وغم بر رخ مردان از غم وزاری نشست
شیر مردان چون بمیرند جامه ها باید درید
کی نشینیم تا بیایند شیر مردان دگر ....
......................................
" آنزان "
اینجا که بیشه زار شیرانی دلیر است
اینجا همان آنزان من یا مالمیر است
اینجا نسیمی می وزد هردم به سویم
چون آشنا پا می نهد هردم به کویم
اینجا صداقت واژه نام آشنایی است
اینجا که گندمزار مردم بی ریایی است
اینجا که می آیی صداقت مردنی نیست
گلپونه احساس مردم چیدنی نیست
با جانماز عشق باید اقتدا کرد
با دست پاک روستا رو به خدا کرد
اینجا صفایی سبز دارد مرد چوپان
اینجا که تکیه داده بر اشکفت سلمان
اینجا شجاعت های الهک را ستودند
مردانشان مهر خدا بر دل فزودند
منگشت مان داغ هزاران مرد دیده است
با چشم خود داغ عزیزان را چشیده است
اینجا که آویشن دلش پابند ایل است
اینجا که بویش یادگاری از چویل است
اینجا که رستنگاه مردانی دلیر است
اینجا همان آنزان من یا مالمیر است
@ ماشالله براتی
.........................................................
دلم پرشد قلم در دست گرفتم
ز دوران گذشته شعر نوشتم
ز دورانی که ایلم با صفا بود
میان مردمان عهد و وفا بود
به هر کاریاعلی گفتند باهم
چه درشادی بودند چه در غم
مکانی فرش میکردن سراسر
بزرگان می نشستند چون برادر
ابرمردی زدوران کهن را
به مجلس می گشود باب سخن را
چنان رسم بیاناتش قشنگ بود
تمام اهل مجلس گوش به زنگ بود .
...................................................................
بانوی غزل ایران گفت : میدانید از کی لُر ساده جلوه کرد؟!
از وقتی که تو که خود را صاحب فرهنگ میدانی، مهمانش شدی!!
و او تنها گوسفندش را برایت سر برید و با خوشرویی از تو پذیرایی کرد !!
و آنگاه که به شهر پر زرق و برق تو آمد،آدرس ساندویچی سر کوچه را با نگاهی عاقل اندر سفیه به او نشان دادی !!!
میدانی از کی لُر ساده جلوه کرد؟!
آنگاه که او تمام زندگیش را به زنش سپرد !!
و تفنگ به دست از شهر و ناموس تو دفاع کرد !!
میدانی از کی لر ساده جلوه کرد؟!
آنگاه که تو به راحتی فرهنگ متجاوزین به کشورت را قبول کردی و او جنگید ! و جان داد !
ولی آن ننگ را نپذیرفت،
تا توی صاحب فرهنگ و هموطنش، آن فرهنگ بیگانه را به او قالب کردی !
میدانی از کی لُر ساده جلوه کرد؟!
آنگاه که تو نفت را از سرزمین او استخراج کردی تا با پولش به لُر فخر بفروشی و آنچنان دچار توهم شوی که خود را صاحب فرهنگ بدانی و لر را بی فرهنگ خطاب کنی !!
اکنون ای ... سرگذشت احمقانه خود را به اسم لُر و در قالب جک لری بیان نکیند !!
"سیمین "
.....................................................
ﺷﻌﺮﯼ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﻮ ﺳﯿﻤﯿﻦ ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ ﺣﺬﻑ ﻧﺎﻡ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺳﯽ ﺗﺎﺭﯾﺦ :
ﻫﺮﮔﺰﻧﺨﻮﺍﺏ ﮐﻮﺭﻭﺵ
ﺩﺍﺭﺍ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﺳﺎﺭﺍ ﺯﺑﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﺎﺑﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ
! ﻫﻔﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﮐﺎﺭﻭﻥ ﺯ ﭼﺸﻤﻪ ﺧﺸﮑﯿﺪ،
ﺍﻟﺒﺮﺯ ﻟﺐ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺖ
ﺣﺘﺎ ﺩﻝ ﺩﻣﺎﻭﻧﺪ،
ﺁﺗﺶ ﻓﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺩﯾﻮ ﺳﯿﺎﻩ ﺩﺭﺑﻨﺪ،
ﺁﺳﺎﻥ ﺭﻫﯿﺪ ﻭ ﺑﮕﺮﯾﺨﺖ
ﺭﺳﺘﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﯿﺎﻫﻮ،
ﮔﺮﺯ ﮔﺮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺭﻭﺯ ﻭﺩﺍﻉ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ،
ﺯﺍﯾﻨﺪﻩ ﺭﻭﺩ ﺧﺸﮑﯿﺪ
ﺯﯾﺮﺍ ﺩﻝ ﺳﭙﺎﻫﺎﻥ،
ﻧﻘﺶ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﺮ ﻧﺎﻡ ﭘﺎﺭﺱ ﺩﺭﯾﺎ،
ﻧﺎﻣﯽ ﺩﮔﺮ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ
ﮔﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺁﺭﺵ ﻣﺎ،
ﺗﯿﺮ ﻭ ﮐﻤﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻣﺎﺯﻧﯽ ﻫﺎ،
ﺑﺮ ﮐﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪ
ﻧﺎﺩﺭ ﺯ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺧﯿﺰ،
ﻣﯿﻬﻦ ﺟﻮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺩﺍﺭﺍ ! ﮐﺠﺎﯼ ﮐﺎﺭﯼ،
ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﺖ
ﺑﺮ ﺑﯿﺴﺘﻮﻥ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪ،
ﺩﺍﺭﺍ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺁﯾﯿﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﺧﻮﺍﻫﯽ،
ﻓﺮﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﺍﺳﺖ
ﺍﻣﺎ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ،
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺳﺮﺥ ﻭ ﺳﭙﯿﺪ ﻭ ﺳﺒﺰ ﺍﺳﺖ
ﺍﯾﻦ ﺑﯿﺮﻕ ﮐﯿﺎﻧﯽ
ﺍﻣﺎ ﺻﺪ ﺁﻩ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﺱ،
ﺷﯿﺮ ﮊﯾﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﮐﻮﺁﻥ ﺣﮑﯿﻢ ﺗﻮﺳﯽ،
ﺷﻬﻨﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺳﺮﺍﯾﺪ
ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﻣﺎ
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﯿﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﺍﺏ ﮐﻮﺭﻭﺵ،
ﺍﯼ ﻣﻬﺮﺁﺭﯾﺎﯾﯽ
ﺑﯽ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ،ﻭﻃﻦ ﻧﯿﺰ
ﻧﺎﻡ ﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ