سرفصل

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

ذره ذره کاندرین ارض و سماست

جنس خود را همچو کاه وکهرباست

"دانستن و آشنائی با فرهنگ واصالت هر قوم و محیطی که در آن زندگی میکنیم برهر فردی لازم است و این نشانه و لازمه روح وطن خواهی اوست "

لحظه ای فرا میرسد که تورا ازخود جدا می سازد .به آثار تاریخی ایران زمین که مینگری گویا در سرزمین ذهن در دنیای دیگری قدم گذاشته ای. اشیاء ومجسمه ها جان میگیرند روزگارانی رادرذهن تو به تصویر می کشند که نبوده ای اما یاد و اثر آن تا امروز در زندگانی تو جاریست آنها از تاریخ میگویند.

فرهنگ مردم به دریائی می ماند که صدفها ومرواریدها ی بسیاری در خود دارد و غواصی میخواهد سخت آشنا ومسلط تا بتواند به اعماق سفر کند و آن همه صدف و مروارید را فرا چنگ آورد.

فرهنگ مردم بختیاری و لر ریشه ای کهن و دیر سال دارد با غنا و زیبائیهای بسیار و زمینه های متفاوت که در بطن سرزمین بزرگ بختیاری و لر نهفته است .

درد و دریغ که فرهنگ و آداب و رسوم متفاوت سرزمین گسترده ما در غبار بی تفاوتی و بی اعتنائی بماند ومحو شود واین حرکتی است که عالمانه باید گسترش یاید .

به امید آنیم که نویسندگان خوب بختیاری بتوانند و توانسته اند این تاریخ را برپای دارند.

به امید موفقیت وسربلندی ارادتمند شما

اشعاری از حکیم بزرگ ابوالقاسم فردوسی

جهان یادگارست و ما رفتنی

به گیتی نماند به جز مردمی

به نام نیکو گر بمیرم رواست

مرا نام باید که تن مرگ راست

کجا شد فریدون و هوشنگ شاه ؟

که بودند با گنج و تخت و کلاه

برفتند و ما را سپردند جای

جهان را چنین است آئین و رای

( فردوسی بزرگ )

شعر فانوس درباب پدر و مادر

🍃🍃🍃

گویند پدر همچون ستون عمارت است

این بهترین کلام و زیباترین عبارت است

اما نشد به پا  هیچ عمارتی به یک ستون

آنجا مادر است یک پایه استقامت است

پس غم نخور که یک ستون عمارتت فتاد

اینجا ستون  محکم مادر کنارت است

تا این ستون زیر عمارت ایستاده است

در زیر سقف عمارت زندگی عبادت است .

 

( فانوس  :سراینده  چراغعلی بابادی  )

ققنوس ایران

* ققنوس ایران*
_____________________________

*روزی فراخواهد رسید و بار دیگر*
*ققنوس ایران پَر کشد زین خاک و آتش*


*بار دگر می روید از این وار ویران*
*اسطوره هایی همچو رستم همچو آرش*


*در انتظار لحظه ها، بی خواب ایران*
*برخاست خواهد کرد این امواج سرکش*


*بار دگر از خاک رستم سر برآرد*
*لشکر به لشکر، صف به صف شیر کمانکش*


*در بستر دهلیز این تن های بی رگ*
*طوفان به پا خواهد شد از خون سیاوش*


*شیران این بیشه ز نو سنگر به سنگر*
*پیروز میدان می شوند در این کشاکش*


*از بند امنهرمن رها خواهد شد ایران*
*زیرا که این ره، پَر دَهد هم تیر و ترکش*


بیژن حسینی عالی محمودی
سوم آبان ماه یکهزار و چهارصد

شعرها

- نه گله.نه برزگرنه مال دیاره.نه سوار.نه کدخدا. نه خان دیاره.نه تشی نه چاله ای نه لاش به داره.نه جایی بینم که لامردون به کاره. سربنم سردلت وا آه وزاری . بریزم هرس زتیام سی بختیاری.

.....................

ز دست زمانه بباید گریست زبرنوبدستان دگرهیچ نیست

دریغا کجایند شیران نر تفنگهای برنو اسب کهر

کجایند زنهای مینا به سر نشینند و زایند شیران نر

مرا دودمانم ز یک گوهر است نژادم زخورشید افزونتر است

گر ایران زمین بختیاری نداشت گمانم که از بخت یاری نداشت .

...................

ز یاد من نمیرود، بخت بیا به یاریم

کجاست آن نجابت وشکوه بختیاری ام

سوارتک سوار من ، تفنگ بی درنگ من

بیا بتاز وناله کن، زنای بختیاری ام

بخت من ویار کجا،خانی وسردار کجا

چرا صدا نمیکنی برنو بختیاری ام

سیاه چادر تو کو؟بخت سیاه ازچه رو

روی سپید مانده ام ، از آنکه بختیاری ام

من زسوار زاگرسم به گرد من نمیرسد هیچ سوار کهنه ای

توسن شعر زین کنم بخت بیا به یاریم

باک ندارم از فلک ، چرا که بختیاری ام .....

........................

ای دریغا ، همتباران "ایل" کو؟ رفت وآمدها با فامیل کو؟

کوشجاعت ،کو به هم پیوستگی ؟کونشانی زان همه همبستگی؟

تا که می افتم به یاد "ایل" و "مال " میزند بر راه عقلم این سئوال؟

مردمان "ایلیاتی " مرده اند؟ یا که "ایلم" را ازاینجا برده اند؟......

..........................

اخوم سیتون بگوم درد و دلامه بگوم درد خوم وخوت وباوامه

ز او روزی که شرکه رهده ور شهر همه گویل ز مالمون رهدن در

سه تاسون رهدن فارسون شهر کورون علی ناز و علیداد و علیخون

سه تاسون شهرکرد ته امیرآباد علیخان و علیجان و علیداد

سه تاسون رهدن سده غلامخواست کیامرث وعلی محمد و کیماس

فروهدن ملک ومیراث گله میشون ول آبیدن دراز شهر لنجون

چتو غیرت نکشتسون زنده مندن همو روزی که چوقا و دبیتاسون کندن

خوراکسون بید کباب کوگ و پازن حالا هر شو به فکر او پیازن

اول داشتن سبیل و زلف منه سر حالا ریتن مثال مرغ بی پر

اول داشتن تفنگ و گرز ارزن حالا دستا پتی هیچی نی ارزن

اول سرگرمیسون بید مل وگوشتی ایرن چو بازی وایک مال پشتی

حالا پاک گیج و ونگ ومست و منگن همه سیخها بدست مندیر سنگن

خدایا کیه رهدن خان وخوانین بوینن ایی همه اعمال ننگین

کیه په آرضی شیر بابادی دیه نهد مرد شیون مرد شادی

کیه نه آقلی شیر دلاور کنی خانون گله نن ور تک سر

حالا زنگل دیه مینا ندارن همه زرد ومریضن نا ندارن

دیه زنگل آهی گل ندونن من قند اشکنون ترکی اخونن

حالا زنگل ایرن برگان ایتاشن من ریسون گچ و آهک ایپاشن

همه شلوار لی و مانتوها تنگ کنن بالا تیانه رنگ و وارنگ

حالا زنگل ارن دکتر کنن خال به جا مینا من سر ایونن شال

کینه پی بی عظیمه تا بوینه تف و لعنت کنه زنگل ایله

بگوم ز درگلاتون تا گریوین الهی درگل شهر نوینین

اول درگل من مال سر به زیر بین ایگوی جاهل نبین ، ایگوی که پیر بین

به کول درگل مال مشک او بی بدین گله و فکر درو بین

شو جشن عروسی ایگریوست ایزی زار سی دل داس تا اتاست

حال درگل دیه حیا ندارن من غرتیگری همتا ندارن

حالا جا مشک به کول سون ساز وگیتار بو و دا و گوونه ایکنن خوار

دیه نیرن به دین گله میشی خرن گربه انن اسمس پیشی

ایگون مریضم اما تو ندارن پیامک ایزنن شو خو ندارن

شو جشن عروسیس خوس ایبازه بو بی غیرتس هم بس اینازه

ز کرگل ار بگوم خوت ایزنی دار همه تن پرور و سیلاخ بی عار

اول کرگل همه خانزاده بیدن مثال چشمه دیمه ساده بیدن

اول کرگل به مال پی غیرتی بین صفت داشتن ایر دست پتی بین

اول کرگل سر کد شال بستن قطار و برنو دوال بستن

اول کرگل سوار نوزین مست گرهدن گرز و تفنگان من دست

حال کرگل شهر ایبره باد همه پفکی و تریاکی و معتاد

حال کرگل دیه غیرت ندارن روزا تا شو ولن هنو خمارن

حالا کرگل سبیلانه تراشن مثل درگل منه ری گرد ایپاشن

کنه شلوار تنگ تا دنگ دراره چو نو تنگه همه جاسون دیاره

خلاصه گویلی که رهدن از مال همسون یا سفورن یا که تشمال

خدایا بختیاری خوار وابید بمیره هر کی باعث ای کار وابید .

شعر: بهداروند از بیرگان

........................................

هرگز نخواب كوروش

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد بابا ستاره اي در، هفت آسمان ندارد

كارون ز چشمه خشكيد، البرز لب فرو بست حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
ديو سياه دربند، آسان رهيد و بگريخت رستم در اين هياهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشيد، زاينده رود خشكيد زيرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دريا، نامي دگر نهادند گويي كه آرش ما، تير و كمان ندارد
درياي مازني ها، بر كام ديگران شد نادر ز خاك برخيز، ميهن جوان ندارد
دارا ! كجاي كاري، دزدان سرزمينت بر بيستون نويسند، دارا جهان ندارد
آييم به دادخواهي، فريادمان بلند است اما چه سود، اينجا نوشيروان ندارد
سرخ و سپيد و سبز است اين بيرق كياني اما صد آه و افسوس، شير ژيان ندارد
كوآن حكيم توسي، شهنامه اي سرايد شايد كه شاعر ما، ديگر بيان ندارد
هرگز نخواب كوروش، اي مهرآريايي بي نام تو وطن نيز، نام و نشان ندارد

بانو سيمين بهبهاني

........................

"شعرایل"

ای دریغا همتباران ایل کو؟ رفت وآمدها با فامیل کو؟کو شجاعت کو به هم پیوستگی؟کونشانی زان همه

همبستگی؟ تا که می افتم به یاد "ایل" و "مال" میزند بر راه عقلم این سئوال؟ مردمان "ایلیاتی " مرده اند؟ یا که "ایلم"راازاینجا برده اند؟..........

.............................

شیرون ظفر

زمردون و سواران دی خور نید دیه گرد و غباری ز کهر نید

بغیر برد شیر سینه مزارا نشونی دی ز شیرون ظفر نید

همه رهدن پیایل وا تفنگا ز بنگ برنو و گویل اثر نید

تیامون پر ز حرس ودل پر خینه که لامردون پتی و شیر نر نید.

..........................................

مردان خوب ایل

یکی پرسید اسبهای خوب بختیاری کجا رفتند؟

گفت: مردان خوب ایل بر آنان سوار شدند ورفتند.

شیر سالارم برفت و شیون و زاری نشست

درد وغم بر رخ مردان از غم وزاری نشست

شیر مردان چون بمیرند جامه ها باید درید

کی نشینیم تا بیایند شیر مردان دگر ....

......................................

" آنزان "

اینجا که بیشه زار شیرانی دلیر است

اینجا همان آنزان من یا مالمیر است

اینجا نسیمی می وزد هردم به سویم

چون آشنا پا می نهد هردم به کویم

اینجا صداقت واژه نام آشنایی است

اینجا که گندمزار مردم بی ریایی است

اینجا که می آیی صداقت مردنی نیست

گلپونه احساس مردم چیدنی نیست

با جانماز عشق باید اقتدا کرد

با دست پاک روستا رو به خدا کرد

اینجا صفایی سبز دارد مرد چوپان

اینجا که تکیه داده بر اشکفت سلمان

اینجا شجاعت های الهک را ستودند

مردانشان مهر خدا بر دل فزودند

منگشت مان داغ هزاران مرد دیده است

با چشم خود داغ عزیزان را چشیده است

اینجا که آویشن دلش پابند ایل است

اینجا که بویش یادگاری از چویل است

اینجا که رستنگاه مردانی دلیر است

اینجا همان آنزان من یا مالمیر است

@ ماشالله براتی

.........................................................

دلم پرشد قلم در دست گرفتم

ز دوران گذشته شعر نوشتم

ز دورانی که ایلم با صفا بود

میان مردمان عهد و وفا بود

به هر کاریاعلی گفتند باهم

چه درشادی بودند چه در غم

مکانی فرش میکردن سراسر

بزرگان می نشستند چون برادر

ابرمردی زدوران کهن را

به مجلس می گشود باب سخن را

چنان رسم بیاناتش قشنگ بود

تمام اهل مجلس گوش به زنگ بود .

...................................................................

بانوی غزل ایران گفت : میدانید از کی لُر ساده جلوه کرد؟!
از وقتی که تو که خود را صاحب فرهنگ میدانی، مهمانش شدی!!
و او تنها گوسفندش را برایت سر برید و با خوشرویی از تو پذیرایی کرد !!
و آنگاه که به شهر پر زرق و برق تو آمد،آدرس ساندویچی سر کوچه را با نگاهی عاقل اندر سفیه به او نشان دادی !!!
میدانی از کی لُر ساده جلوه کرد؟!
آنگاه که او تمام زندگیش را به زنش سپرد !!
و تفنگ به دست از شهر و ناموس تو دفاع کرد !!
میدانی از کی لر ساده جلوه کرد؟!
آنگاه که تو به راحتی فرهنگ متجاوزین به کشورت را قبول کردی و او جنگید ! و جان داد !
ولی آن ننگ را نپذیرفت،
تا توی صاحب فرهنگ و هموطنش، آن فرهنگ بیگانه را به او قالب کردی !
میدانی از کی لُر ساده جلوه کرد؟!
آنگاه که تو نفت را از سرزمین او استخراج کردی تا با پولش به لُر فخر بفروشی و آنچنان دچار توهم شوی که خود را صاحب فرهنگ بدانی و لر را بی فرهنگ خطاب کنی !!

اکنون ای ... سرگذشت احمقانه خود را به اسم لُر و در قالب جک لری بیان نکیند !!

"سیمین "

.....................................................

ﺷﻌﺮﯼ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﻮ ﺳﯿﻤﯿﻦ ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ ﺣﺬﻑ ﻧﺎﻡ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺳﯽ ﺗﺎﺭﯾﺦ :


ﻫﺮﮔﺰﻧﺨﻮﺍﺏ ﮐﻮﺭﻭﺵ
ﺩﺍﺭﺍ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﺳﺎﺭﺍ ﺯﺑﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﺎﺑﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ
! ﻫﻔﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﮐﺎﺭﻭﻥ ﺯ ﭼﺸﻤﻪ ﺧﺸﮑﯿﺪ،
ﺍﻟﺒﺮﺯ ﻟﺐ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺖ
ﺣﺘﺎ ﺩﻝ ﺩﻣﺎﻭﻧﺪ،
ﺁﺗﺶ ﻓﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺩﯾﻮ ﺳﯿﺎﻩ ﺩﺭﺑﻨﺪ،
ﺁﺳﺎﻥ ﺭﻫﯿﺪ ﻭ ﺑﮕﺮﯾﺨﺖ
ﺭﺳﺘﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﯿﺎﻫﻮ،
ﮔﺮﺯ ﮔﺮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺭﻭﺯ ﻭﺩﺍﻉ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ،
ﺯﺍﯾﻨﺪﻩ ﺭﻭﺩ ﺧﺸﮑﯿﺪ
ﺯﯾﺮﺍ ﺩﻝ ﺳﭙﺎﻫﺎﻥ،
ﻧﻘﺶ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﺮ ﻧﺎﻡ ﭘﺎﺭﺱ ﺩﺭﯾﺎ،
ﻧﺎﻣﯽ ﺩﮔﺮ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ
ﮔﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺁﺭﺵ ﻣﺎ،
ﺗﯿﺮ ﻭ ﮐﻤﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻣﺎﺯﻧﯽ ﻫﺎ،
ﺑﺮ ﮐﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪ
ﻧﺎﺩﺭ ﺯ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺧﯿﺰ،
ﻣﯿﻬﻦ ﺟﻮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺩﺍﺭﺍ ! ﮐﺠﺎﯼ ﮐﺎﺭﯼ،
ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﺖ
ﺑﺮ ﺑﯿﺴﺘﻮﻥ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪ،
ﺩﺍﺭﺍ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺁﯾﯿﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﺧﻮﺍﻫﯽ،
ﻓﺮﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﺍﺳﺖ
ﺍﻣﺎ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ،
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺳﺮﺥ ﻭ ﺳﭙﯿﺪ ﻭ ﺳﺒﺰ ﺍﺳﺖ
ﺍﯾﻦ ﺑﯿﺮﻕ ﮐﯿﺎﻧﯽ
ﺍﻣﺎ ﺻﺪ ﺁﻩ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﺱ،
ﺷﯿﺮ ﮊﯾﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﮐﻮﺁﻥ ﺣﮑﯿﻢ ﺗﻮﺳﯽ،
ﺷﻬﻨﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺳﺮﺍﯾﺪ
ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﻣﺎ
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﯿﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﺍﺏ ﮐﻮﺭﻭﺵ،
ﺍﯼ ﻣﻬﺮﺁﺭﯾﺎﯾﯽ
ﺑﯽ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ،ﻭﻃﻦ ﻧﯿﺰ
ﻧﺎﻡ ﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ

شعر وارگه  شاعرخداداد زمانی کوراوند

« وارگه »

وارگه یعنی موطَنُ دِلبَستَگی
تَن بُرون کردَن زِ هَر نوع خَستگی

وارگه یعنی یادِمانُ خاطره
رَد بَدَل کردَن سِره از ناسره

وارگه یعنی داستانی از صَفا
گُفتُ لُطفِ گَرمُ عِشقِ بی ریا

وارگه یعنی زِ غُروب هی دَم بِدَم
تَش بِلازی وا کُنیم تا صُبحدَم

وارگه یعنی آن نوای با شکوه
ناله‌های مَشکِدو قبل از طلوع

وارگه یعنی کِل بهون تَش تُنگ زَدَن
هَمدِگَر را با صِداقَت بُنگ زدن

وارگه یعنی ماستُ دو پُر پاله ها
دیگِ اوگوشت بر سَره تَش چاله ها

وارگه یعنی هایِ هویُ گاله ها
بَع بَعِ بَرّه ، میش ، بُزغاله ها

وارگه یعنی مَشکهای پُر زِ اَو
بر سَرِ چُل ، جُفتِ یکدیگر بِخُو

وارگه یعنی زوزهٔ گُرگِ جَفا
پَرسه و پاسِ سَگانِ باوَفا

وارگه یعنی اَسب ، یعنی مادِیان
وارگه یعنی بِرنو وُ گُرزِ گِران

وارگه یعنی نیمه شَب بَرپا زَدَن
گَه بِدو رَفتن ، گَهی دَرجا زَدن

وارگه یعنی دَردُ رَنجُ کار زار
خوابِ سَرپایی و دائم بیقرار

وارگه یعنی مُرغُ تیلُ کُرکُری
گِرده ها در چاله های هُل هُلی

وارگه یعنی کیسه ماستُ کشک قَره
تَوچری خوردَن ، همراه با کره

وارگه یعنی خورُ خورجینُ لَچه
پیچُ تابِ یک وِریس دَورِ هَچه

وارگه یعنی کاهُ جو وُ گَندُما
کُرچَلا و کوزَرا تَه خَرمِنا

وارگه یعنی چَند خُروسِ تاجدار
در میانِ مُرغَکانِ بیشمار

آنطرف هم زینُ بَرگی یادِگار
این طَرَف هم مَشکِ دویی بر مَلار

وارگه یعنی میراثی ماندِگار
آن نِمادِ ، شیر سَنگی بَر مزار

وارگه یعنی زیرِ لَب نَجوا کُنان
خاطراتِ جُملهٔ عاشِق دِلان

وارگه یعنی سُنَتِ دیرینِ ما
دلخوشی وُ عِزَّتُ آیین ما

«خداداد کوراوند زمانی ازطایفه راکی مالملی »
96/10/20

چو ایران نباشد تن من مباد

چوایران نباشد تن من مباد                            

 بدین مرزوبوم زنده یک تن مباد

بیا تا همه تن به کشتن دهیم                       

 مبادا که کشور به دشمن دهیم

سرازخاک بردار وایران ببین                              

که بی تو خراب است ایران زمین

دریغ است ایران چو ویران شود                       

 کنام  پلنگان و شیران شود

ایا باد بگذر به ایران زمین                               

 پیامی زمن بر به شاه گزین

وز آنجا برو سوی زابلستان                            

  بر راد مرد رستم داستان

بگویش که بیژن به سختی دراست              

چوآهوکه در چنگ شیر نر است

بپوشند از ایشان گروهی سیاه                       

زدیبا  نهند ازبر سر کلاه

نه تخت ونه تاج ونه زرینه کفش                      

نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش

برنجند یکی دیگری برخورد                             

بداد وبه بخشش کسی ننگرد

شب آید یکی چشم رخشان  کند                  

نهفته کسی را خروشان کند

شتابان همه روز وشب دیگر است                 

 کمر برمیان وکله برسر است

زپیمان بگردند واز راستی                               

گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شوند مردم رزمجوی                              

سوار آنکه لاف  آرد و گفتگوی

کشاورز جنگی سوار بی هنر                         

نژاد و بزرگی  نیاید به  بر

رباید همی این ازآن ،آن ازاین                        

 ز نفرین ندانند باز آفرین

نهانی بتر  زآشکارا شود                              

دل مردمان سنگ خارا شود

بد اندیش گردد پدر بر پسر                     

پسرهمچنین بر پدر چاره گر

شود بنده بی هنر شهریار                           

 نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی  نماند کسی را وفا                         

 روان وزبانها شود  پر جفا

از ایران واز ترک و از تازیان                            

 نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترک و تازی بود                         

سخنها به کردار بازی  بود

همه گنجها به زیر دامن نهند                      

 بمیرند وکوشش  به دشمن دهند

چنان فاش گردد غم ورنج وشور                   

 که رامش به هنگام بهرام گور

نه جشن و نه رامش نه گوهر نه نام               

 به کوشش ز هرگونه سازند دام

زیاده کسان از پی سود خویش                    

 بجویند و دین  اندر آرند پیش

نباشد بهار از زمستان پدید                           

نیارند هنگام رامش   نبید

ز پیشی و پیشی ندارند هوش                     

خورش نان کشکین و پشمینه پوش

چو بسیار ازاین داستان بگذرد                        

 کسی سوی آزادگان   ننگرد

بریزند خون از پی خواسته                             

شود روزگار  بد آراسته

زیاده کسان از پی سود خویش                     

 بجویند دین و در آرند پیش

دل من پر زخون شد و روی زرد                      

 دهان خشک ولبها  پرازباد سرد

که تا من شدم پهلوان از میان                        

چنین تیره شد بخت ساسانیان

چنین بی وفا گشت گردان سپهر                  

 دژم گشت و از ما ببرید مهر

اگر نیزه بر کوه روئین  زنم                             

گذاره کند چونکه روئین  تنم

کنون تیر و پیکان آهن گداز                             

همی پا برهنه نیاید به کار

مرا کاشکی این خرد نیستی                       

 گر آکاهی روز بد نیستی

بزرگان که از فارسی با منند                         

درشتند  با تازیان  دشمنند

چو بر تخمه ای بگذرد روزگار                          

چو سود آید ازرنج واز کارزار

ترا ای برادر تن آباد باد                                 

دل شاه ایران ز تو شاد باد

شود خوار هر کس بود ارجمند                     

فرومایه را بخت گردد  بلند

پراکنده گردد بدی در جهان                         

گزند آشکارا و خوبی نهان

به هر کشوری در ستم کاره ای                   

پدید آید و زشت  پتیآره ای

نشان شب تیره آید پدید                            

ز ما بخت  فرخ بخواهد پرید

جهانا مگر کور گشتی وکر                         

 به روبه دهی جای شیران  نر .

        فردوسی بزرگ 

درسهای زندگی

نه به راست ونه به دروغ هرگز قسم مخور.از هرکس وهر چیز مطمئن مباش.

متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی .

اگرخواهی ازکسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده.

دورو وسخن چین مباش.

اگر چه افسون مارخوب بدانی ولی به مار دست مزن تا ترا نگزد ونمیری.

معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی .

مغرور وخودپسند مباش زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند...